المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
80
مروج الذهب ( فارسى )
و بگرسنگى و خشم دچارند ، بما چه مربوط است كه كدام يك از ملوك بر اطراف ما تسلط خواهد يافت . » و هم او پس از آنكه از ابن زبير جدا شد ، در بارهء او گفته بود : « پيوسته سورهء اعراف را ميخواند به حدى كه دل من از نرمى چون خز شده است . اگر شكم تو يك وجب بود سير شده بودى و ما زاد بسيار براى مسكينان داشتى . كسى كه من وابستهء او بودم و مرا بى تكليف گذاشت ، انتظار رستگارى دارد و حقا انتظار بيهوده دارد . » و هم او در بارهء ابن زبير گويد : « اى سوار اگر گذر كردى بسالار بنى عوام بگو تو هر كه را ببينى ميگوئى پناهندهء كعبهاى ولى ما بين ركن و زمزم كشتار بسيار ميكنى . » و هم ضحاك بن فيروز ديلمى در بارهء او گويد : « بما ميگوئى كه يك مشت طعام براى تو كافى است كه شكمت يك وجب و كمتر از يك وجب است ولى وقتى چيزى بدست آورى آن را مىبلعى ، چنان كه آتش سوزان چوب سد را مىبلعد . اگر تو وقتى نعمتى داشتى خويشاوندى را پاداش ميدادى ، در بارهء عمرو مهربانى روا داشته بودى . » و قصهء عمرو چنان بود كه يزيد بن معاويه وليد بن عتبة بن ابى سفيان را بحكومت مدينه منصوب كرد و وى از آنجا سپاهى براى جنگ با ابن زبير به مكه فرستاد كه فرماندهى آن با عمرو بن زبير ، برادر عبد الله بود ، زيرا عمرو با برادر خود مخالف بود و چون دو گروه مقابل شدند ، سپاه عمرو شكست خوردند و او را رها كردند كه بدست عبد الله افتاد و عبد الله او را برهنه بر در مسجد الحرام بداشت و چندان تازيانه زد تا بمرد . عبد الله بن زبير ، حسن بن محمد بن حنفيه را در زندان معروف بزندان عارم كه زندانى تاريك و موحش بود ، بداشت و قصد كشتن او داشت . وى بحيله از زندان بگريخت و از راه كوهها به منى رسيد كه پدرش محمد بن حنفيه آنجا بود ، كثير